سيد محمد باقر برقعى
335
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
كعبهء مقصود رخ زيباى تو در زلف پريشان تا چند ؟ * آخر از ديدهء ما روى تو پنهان تا چند ؟ مهر رخساره نهان كردهاى ، اى صبح وصال * عاشقان منتظر اندر شب هجران تا چند ؟ غير عشق تو چه باشد گنه يوسف دل ؟ * خود گرفتار در اين گوشهء زندان تا چند ؟ بنما چهره ، كه سر در قدمت اندازيم * منتظر بر كف اخلاص ، سر و جان تا چند ؟ تا به كى بر مهرخ زلف پريشان دارى * حال جمعيّت ما از تو پريشان تا چند ؟ آخر اى كعبهء مقصود ، به امّيد وصال * « دل سرگشته به هر كوه و بيابان تا چند ؟ » روى معشوق نديديم و بمرديم ز هجر * زندگى كردن ما با غم هجران تا چند ؟ ما همه تشنهء ديدار و لبت آب حيات * تشنه ماندن به لب چشمهء حيوان تا چند ؟ اى طبيب دل بيمار ! علاجى بنما * دردمندان تو ، اندر پى درمان تا چند ؟ در منقبت على عليه السّلام دوش رسيد اين ندا ز غيب به گوشم * كز جذباتش نه عقل ماند و نه هوشم چون خم مى از شراب شوق به جوشم * ليك به لب از بيان عشق خموشم آرى نايد بيان عشق به گفتار * كاى شده محبوس در رسوم علايق آمده مأيوس از علوم و حقايق * بسته دل و ديده در حجاب مضايق دور ، ز خلّاق و آشنا به خلايق * گشته مكين در سراى عالم پندار تا به كى اى جان اسير عالم جسمى ؟ * گشته نهان همچو گنج زر به طلسمى ؟ نيست ز نام خداى ، پيش تو اسمى * و ز بركاتش نه بهرهاى و نه قسمى وز ، يم جودش نه اندكى و نه بسيار * نعمت حقّ نى همين طعام و شراب است رحمت فيضش نه اين شراب و كباب است * آرى ، قوّت تن از علوفه و آب است ليك روان را روان ز سكر شراب است * سكر شراب از شراب خانهء اسرار